گرچه در خود شکستیم......صدای نکنیم!
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند....
طلب عشق زهر بی سروپایی ....نکنیم!
ديگر مجالی برای باهم بودن باقی نمانده است.
آن همه لحظه،آن همه خاطره،آن همه با تو بودن ها گذشت و باز من ماندم و دلی تنها و دفتری پر از نام تو! دوباره نگاهم منتظر گشت و قلبم ملتهب برای دوباره با تو بودن؛تو می روی و دل مرا نيز با خود می بری و من نگرانم که نکند با سربه هوايی ات آنرا جايی جا بگذاری؛تو می روی و فاصله ها به اندازه ی دل من و تو می شود.تو می روی و جاده ها می شوند حد فاصل عشق و دل تنگی هايمان! تو می روی و چشم ها و قلب ها و لبهايمان،می گريند و می لرزند و از سخن می ايستند.آری!
ديگر مجالی برای با تو بودن نيست.
فرصت ها از دست رفتند و ما هنوز در حسرت آن ثانيه هاييم.فر صت ها گذشت و مااز گذشته و آينده،گريزان و ترسانيم. تو می روی و اين تن خسته را جا می گذاری؛تو می روی و من چنان مسخ شده ام که رفتنت را باور نمی کنم.
تو می روی و من به گذشته پرتاب می شوم.به آن لحظه که برای اولين بار سرباز من شدی؛تو می روی و من تازه ياد خود می افتم.خود را به نظاره می نشينم و می بينم تو چقدر با من شبيه بودی.
خود را می بينم که ديگر زخمی بر دل ندارم و از عشق ساخته شده ام و تو آن تسکين بخش روح آشفته ی من بوده ای! آری! من متفاوت شده ام.
می دانم که حقيقت عشق مهم است نه معشوق؛می دانم که تنها عشق حقيقت دارد و تو اين ها را آموختی ای فرشته ی مهربان من؛ ديگر مجالی برای با تو بودن نيست.
دو آينه بر می دارم و تو را تا بی نهايت تکرار می کنم. خنده هايم را برايت بسته بندی کرده ام همسفر من.
هر زمان دلت برای طنين خنده هايم تنگ شد می توانی بسته را باز کنی؛عکسی از چهره ی خود گرفته ام و به ماه بخشيدم.
هر زمان دلت برای ديدن چهره ام لرزيد به ماه بنگر،مرا خواهی ديد ! گرمای دستانم را در نگاهت حبس کرده ام. در هوای سرد آن ديار هر زمان تنهايی گرمايت را گرفت و به سردی نگاه شيرين شدی گرمای دستانم را آزاد کن. مهر و محبت و عشقم را در عروسک يادگاری ام مخفی کرده ام.
هرگاه از مهر و محبت تهی شدی آن عروسک را در آغوش گير و به خود بفشار تا حس کنی مهر و محبت مرا که چقدر عظيم بود.
روحم را با تو همسفر کرده ام. در همه جا و در هر لحظه ياور و پشتيبان توست پس از مشکلات نهراس.
تو را به خداوند سپرده ام،او به جای من اشک هايت را از روی گونه هايت پاک خواهد کرد.
تو می روی و من دل نگران توام. آخر تو هنوز آنقدر گران بهايی که می ترسم تو را بدزدند. راستی اميد دلنواز من هر آن زمان که پسرکی دلخواه يافتی نگذار بفهمد که دلت از شيشه است.
آدم ها آنقدرها هم خوب نيستند. می ترسم دلت را بشکند و من نباشم که خرده هايش را جمع کنم؛ مراقب دل پاکت باش. نگذار به هوس ها و وسوسه های ستاره ها آميخته شود.مهربانم ديگر مجالی برای با هم بودن نيست. ديدی تو هم هميشگی نبودی؟برو عزيز من؛ برو و از بی من بودن نهراس .
ديگر گذشته زمان ها و ثانيه ها که می توانستم در آغوش تو بگريم و بر تو تکيه کنم.ديگر نمی توانيم برای باهم بودن تلاش کنيم. در وجودت آنقدر هراس بود که از ياد بردی می شود با هم نفس کشيد و با هم آميخت.تو می روی و من هم رهسپار راه مرگ می شوم.راهی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نياورم.

عصر فقدان حقيقت، عصر انکار خدا
عصر تشويش و گله، عصر پاپوش و تله
عصر افعي عصر گرگ، معصيتهاي بزرگ
عصر خواري عصر ذلت، دوره کوچ عصر هجرت
موسم بياعتنايي، عصر زندان نه رهائي
عصر دفن واژه عشق، عصر تهمت عصر بحران
عصر کشتار خلايق، عصر شک به عرف و ايمان
روي امتداد اين عصر، ما فراموش شدگانيم
نا بجا فرمان بريم و پند و اندرز نستانيم
بطن امتداد اين عصر، نا خلف از خود رهاييم
جانب ما را که دارد، عنصر بياعتباريم
عصر بيهويت من، سر بلندي اراذل
جزوههاي تکه پاره، قوم رنجيده و غافل
عصر بغض و عصر کينه ،عصر قداره و سينه
قامت انسان به دار، کل سهم ما همينه

